سيد محمد كمره اى

268

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

خورشت فردا شب چيديم . بعد دو و نيم به غروب بيرون آمده ، آدم مرآت را ديده ، گفت دامادشان امروز در تحت معالجه و عمل فوت كرده اما ترحيم معلوم نيست بگذارند . بعد دكان آقا ميرزا عباسقلى خان رفته معلوم شد كه هنوز به واسطه ضعف و ترس از عود تب روزه نگرفته . بعد به‌طرف مسجد شاه رفته ، بساط تجمع و ديگ پلو كه از مبادى عاليه به اسم اصناف اعتدال و دمكرات‌هاى ميرزا على اكبر ، گسترده بود . قدرى گردش . ميرزا حسين خان اديب را ديده ، بيچاره مادرش و برادرش به مرض حصبه مرده بود ، خودش را هم به خانه محتشم السلطنه برده بودند . تسليتى زبانا به او دادم ، بعد بيرون آمده مقارن غروب سوار واگون به منزل سردار حشمت رفته افطار را با چند نفرى نموده تا ساعت سه و نيم از شب آنجا ، بعد از همه صحبت‌ها صلاح ديدم كه باهم برويم منزل آقا شيخ رضا به اسم اينكه حاج ملك فوت شده و ديدن لازم دارد . مرگ‌هاى ناشى از و با سردار حشمت ابا داشت اما بالاخره راضى شد كه بيايد منزل ما و از منزل ما با هم برويم ، چون از منزل خودش خيلى شاق به نظرش آمد . به مشهدى ميرزا آقاى عراقى سپردم كه از زبان من به آقا شيخ رضا بگويد يك شب تعيين نمايد كه من مىخواهم بيايم آنجا . بعد از تعيين آن‌وقت با سردار حشمت برويم آنجا . بعد بيرون آمده به منزل مشير اكرم رفته تا ساعت پنج و نيم از شب آنجا بودم . منور السلطنه خالهء قدس السلطنه هم به مرض قى و اسهال مرده و ختم در منزل خودش گذاشته بودند و خيلى وحشت از مرض و با داشتند كه به مردم حال شبيه به و با حادث شده بود . بعد ساعت شش بيرون آمده ، درب دكان كربلايى محمد ولى عطار رسيدم . فعاليت‌هاى حزبى آنجا نقل كردند كه امشب در مسجد شاه حلاج خواست نطق نمايد مانعش شده بودند . بعد يك دسته بلند در صحن فرياد كرده بودند كه ميرزا على اكبر اين تحريكات را مىكند و دروغ مىگويد . دسته ميرزا على اكبر فرياد كردند كه آن‌ها